زنانی که استیگمای نامادری را با خود حمل میکنند، علاوه برتجربهی رنج و نادیده-انگاشتگی در محیط زندگی، پیوسته از منظری بیرونی مورد قضاوت قرار میگیرند. در پژوهش حاضر، با روش پدیدارشناسی و با تکیه بر تجارب زیستهی نمونهای از زنان نامادر سنندجی، سعی شد تا بسترهای تجربه نامادری، پنداشتها، شیوههای مواجهه و دلالتهای نامادری در زندگی شناسایی گردد. در این راستا، با نمونهای 14 نفره از نامادران مصاحبه عمیق به عمل آمد. نتایج حاصله در قالب شش مضمون اصلی«بیپناهی»،«فریب»، «دلبستگی»،«مظلومیت و تعارض چندگانه»،«تعامل مخدوش و دگردیسی واکنشی»، و «طرد اجتماعی» دستهبندی شد و نهایتاً ذات تجربهی شخصی آنها در مضمون هستهی «استیگمای نامادری و شکاف میان هویت بالقوه و هویت بالفعل» تجمیع گشت که بر انفصال زنان مورد مطالعه از فعلیتی قابل توقع دلالت دارد که قرارگرفتن در نقش نامادری موجب واماندنشان از آن شده است؛ امری که هویت بالفعل نامادران را به برساختی مجعول و تحمیل شده بدل ساخته است. مشارکت-کنندگان خود را قربانی انگهای پیشینی در فهم عامه پنداشتهاند، که در نتیجهی آن متحمل رنجهای متعدد و همچنین بازماندن از فرصتهای زندگی اجتماعی شدهاند. وضعیت مذکور به رغم تلاش آنها برای تحقق قابلیتهای بالقوهیشان در جهت تشکیل خانوادهای یکپارچه که در آن کرامت همهی اعضا به درستی بازشناخته شود، میباشد.