عطار در منطقالطیر به تشریحِ هفت وادی سلوک پرداخته است. چهارمین وادی از این هفت مرحله استغنا نام دارد که در آن رب نیاز و اعتنایی به سالک ندارد و بودن و نابودنِ او برایش تفاوتی نمیکند. پیش از آنکه عطار این وادی را در منطقالطیر شرح دهد، در الهینامه مفهومِ کلّی آن را بی هیچ اصطلاحِ ویژهای در سخن از داستانِ ایوب به بحث نهاده است. از میانِ مباحثِ فلسفی در جهان اسلام، مسألۀ علم خدا به جزئیات و به ویژه برداشتِ غزالی از آن، یادآورِ وادیِ استغنا است و احتمالاً عطار در منطقالطیر مایۀ اصلیِ خود را برای تبیینِ استغنا از تهافتالفلاسفۀ غزالی گرفته است. مجموعۀ این مباحث به یک باورِ کهن شبیه است که بر پایۀ آن نه تنها انسان، بلکه زمین نیز در مجموعۀ کاینات از بس ناچیز است که چرخ به آن توجّه و اساساً از بود و نبودِ آن آگاهی ندارد. این مسأله در اسرارنامۀ عطار نیز مطرح شده و پیش از آن در حدیقۀ سنایی آمده است. ظاهراً سنایی نیز آن را از شاهنامه گرفته است که باور به بیخبری اژدهای چرخ در این کتاب نمودهایی چند دارد و اصلِ آن بازماندهای از باورهای زروانی است. این مقاله تلاشی است برای یافتنِ پیشینۀ وادی استغنا که ما را نخست به یک بحث فلسفی و سرانجام به یک باورِ زروانی در شاهنامه میرساند.