بحث کرانمندی و ناکرانمندیِ مرزهای زبان در رابطه با واقعیتِ جهان سابقهای دیرینه دارد. در این برداشت با فرض زبان بهمثابه «آیینه»، همواره پرسش حول این محور بوده که زبان تا چه حد میتواند چیزها را آنگونه که هست، «بازنمایی» کند. وانگهی، گادامر به تأسی از مبانی هرمنوتیک فلسفیِ خویش، بهویژه الگوی حاکم بر عمل تفسیر، از تمایز رایج میان کلمه و شیء و حتی میان زبان و تفکر عمدتاً فرامیرود و تمایز را در دل خود زبان و حیث زبانیِ ما قرار میدهد. او در این زمینه، برای نشاندادنِ کرانمندی و ناکرانمندیِ همزمان مرزهای زبان، با فرض «تقدم ذاتیِ زبان» به «کلمۀ درونی» متضمن در سنت مسیحی (بهویژه در خوانش آگوستینی) و کلمۀ اظهارشده در سنت فلسفی (در خوانش ارسطویی) متوسل میشود. در این نوشتار ضمن مرور برخی بصیرتهای مهم گادامر در رابطه با زبان و نقش آن در فهم، میکوشیم نشان دهیم که او چگونه و چرا از تمایزهای میان کلمه و شیء و تفکر و زبان گذر میکند و فرض تمایز میان کلمۀ درونی و کلمۀ اظهارشده برای او چه نتایج هرمنوتیکی دربر دارد؟ همچنین نشان خواهیم داد که گادامر با فرض کلمۀ درونی بهعنوان بُعدی از زبانمندیِ ما، که تنها با «لکنت» میتوانیم آن را به زبان بیاوریم، بهنوعی پروژۀ خودش را در همان سنت معرفتشناسانۀ کانتی قرار میدهد و البته برخی از دشوارههای آن را هم با خود دارد.