لئو اشتراوس به زعم نگارنده از مهمترین مفسرین فلسفه سیاسی جدید و کلاسیک است که تفسیرهای او بر فهم فیلسوفانی که گسستهای ژرفی در تاریخ ایجاد کردهاند بسیار مفید و روشنی بخش بوده است. در این مقاله نگارنده به موضع بسیار پیچیده لئو اشتراوس نسبت به موسس اندیشه سیاسی جدید در غرب یعنی نیکولو ماکیاولی میپردازد. اشتراوس از یک طرف در مقالات و کتب متعدد خود از گسست غیر قابل بازگشت او صحبت میکند و از طرف دیگر ماکیاولی را آغاز تفکر نظریای می داند که سرآغاز انحطاط غرب است. اعتقاد اشتراوس به این است که اکر ماکیاولی مبتکر ظاهر شده تنها دلیلش آن است که افق فکری فیلسوفان کلاسیک را پایین آورده و اهداف آنها را غیر واقعی و تخیلی جلوه داده است. نویسنده در این مقاله نخست با توضیح یونان از نقطه نظر اشتراوس آغاز می کند و سپس براساس متون فیلسوفان مهم هر دو سنت توضیح میدهد که چگونه او با استفاده از ابزار فلسفه کلاسیک نه تنها میتواند شناخت ژرف تری از ماکیاولی بدست آورد بلکه در کنار فهم گسست او، ایرادات و نقدهای خود را مبتنی بر همان ابزار بر ماکیاولی وارد میکند و طراحیای واقع گرایانهای از او در اختیار ما می گذارد.