نقطهی مرکزی بحثهای این مقاله، در راستای توضیح چگونگی شکلگیری خودآیینی و آزادی انسان با استفاده از مبانی و رویکرد دین مسیحیت در دوران جدید اروپاست. دین مسیحیت با تفسیری خاص در فلسفه جدید، دین فردیت، آزادی و رهایی انسان از مرجعیت بیرونی است. فلسفهی دکارت نیز به اعتباری همچون دین مسیحیت، دارای مضمون مرکزی آزادی است، و او جزء نخستین افرادی است که در تاریخ اندیشهی غرب، اولین گامها را در راستای آزادی انسان از مرجعیت امر بیرونی برداشته است، چرا که نظریه معرفت دکارتی، راه را برای آزادی و استقلال بیشتر انسان در برابر متعلق خارجی باز میکند و عقل را به عنوان امری خودآیین و خودقانونگذار معرفی میکند که تنها به اصول خود اطمینان دارد و هیچ مرجعیتی را بالاتر از خود نمیداند. با این رویکرد، دین مسیحیت یکی از الزامات مهم نوع اندیشیدن دکارت است. اما مسیحیت برای آنکه بتواند ذی مدخل تمام تحولات جدید قرار بگیرد به الهیدانی به نام توماس آکوئینی احتیاج داشت که بتواند پلی میان مبانی قدسانی مسیحی و رویکرد عرفی دنیای جدید باشد. در این مقاله نشان می دهیم که چگونه دین مسیحیت و انقلاب توماس آکوئیناس پیش درآمدی جدی برای فلسفه دکارت است.