پژوهش حاضر با رویکرد روایتشناسی و با تکیه بر اقتضائات متن مورد مطالعه، به تحلیل رمان بازی آخر بانو اثر بلقیس سلیمانی پرداخته است. روش انجام پژوهش، توصیفی - تحلیلی است که با تکیه بر مطالعات کتابخانهای انجام شده است. یافتهها نشان میدهد که این رمان، با بهکارگیری آگاهانه و متنوّع شگردهای زمانی، موفّق به خلق ساختاری پیچیده، چندلایه و معناساز شده است. استفادۀ حسابشده از شش گونه گذشتهنگری برونداستانی، نه تنها ساختاری سیال و بازتاب ذهنیت راوی را نشان میدهد، بلکه پروژۀ هویتسازی یک زن و ماهیت ساختگی هر روایت را آشکار ساخته و خواننده را به مشارکتی فعّال در ساخت معنا فرامیخواند (بخصوص با توجّه به ساختار فراروایتی رمان). گذشتهنگریهای درونداستانی نیز، صرفاً تکنیکی توضیحی نیستند، بلکه به غنای روانشناختی شخصیتها، انسجام طرح و تعمیق درونمایههایی چون خشونت، حافظه و هویت یاری میرسانند. کاربرد غالب بسامد مفرد بر اصالت تجربۀ فردی هر راوی تأکید میگذارد، حال آنکه بسامد مکرّر با تکرار رویدادها از نگاههای مختلف، موتور محرکۀ روایت و سازندۀ شبکهای پیچیده از حقیقت روانی، اجتماعی و متنی است. همچنین، حجم عظیم بسامد بازگو (تکرار رویدادهای عادتی)، جهانی ایستا و حلقهوار را بازمینمایاند که شخصیتها در چرخۀ رنج و الگوهای تکراری قدرت، گرفتار شدهاند. این بسامد، هم فرم و هم محتوای اثر را شکل میدهد. تحلیل کمّی رویدادهای هستهای و حجم روایی آنها، نشان از کارکرد معناساز نوسان آگاهانۀ سرعت دارد. شتابهای مثبت (تلخیص) در نقاط عطف تراژیک (مانند ازدواج اجباری، زندان و جدایی از فرزند)، با ایجاد شوک و تعلیق، حس بیعدالتی را القا میکنند. در مقابل، شتابهای منفی (تکثیر) در بخشهای مربوط به آرزوها، عشق و مبارزۀ شخصیت اصلی، فضایی برای همذاتپنداری عمیق فراهم میسازند. این ریتم پویا، خواننده را میان پیشراندن سریع داستان و تأمل در رنج شخصیتها قرار میدهد. در نهایت، پایانبندی فراداستانی رمان با سرعتی «ثابت»، کل این بازی پیچیدۀ روایی را به عنوان ساختاری آگاهانه و بازنمایانه افشا میکند و خواننده را به تأملی هستیشناختی دربارۀ ماهیت خودِ روایت و زندگی فرامیخواند. بنابراین، مطالعۀ زمان روایی در این رمان، کلیدی برای درک تمامیت ساختار، درونمایه و ایدئولوژی اثر است که در آن، تکنیکهای روایی صرفاً ابزار نمایش نیستند، بلکه خود به موضوع تأمل بدل میشوند.